برایم قصه بگو( قسمت دوم)

برایم قصه بگو( قسمت دوم)

 

بچه ها دوست دارند بعضی شب ها در اتاق دور هم گرد آیند و همگی دور میز بنشینند وکار عظیمی انجام دهند و آن کار که قصه گویی است، نفسشان را بند آورد:

یکی از بچه ها می گوید: «یادتان می آید که در شهر بازی، سوار یکی از وسایل بازیشدیم و پدر ترسیده بود، ولی من نه»

دیگری می گوید: «یادتان هست که گربه مان از درخت بالا رفته بود؟»

دیگری می گوید: «یادتان هست پدربزرگ، بچه ها را با وانت به اردوی مخصوص کودکانبرده بود؟»

همگی می خندند، قصه های دل نشین خود را با آب و تاب تعریف می کنند و دربارهجزئیات بحث می کنند.

داستان سرایی، شیوه ای دلپذیر برای ابرازعشق  و علاقه فزون تر اعضای خانواده محسوب        می شودقصه  ها، قلب و روح فرهنگ مان به شمار می روند، به ما امید می بخشند و یاری مان می کنندتا اهدافی را برای خودمان تعیین کنیم.

دانش آموز کلاس پنجمی را در نظر بگیرید که با افتخار اظهار می داشت که مادربزرگمادرش یکی از نخستین افرادی بوده که در اوایل قرن 19 به عنوان کتابدار تلاش می کردهاست. دخترک می گفت: «او حتی به دانشکده نرفته بود؛ ولی خیلی مطالعه می کرد و از پسهر آزمون دشواری بر می آمد. البته، زنان قوم و خویش ما همگی بسیار باهوشند. مادربزرگم معلم بود و مادرم نیز به شغل تدریس اشتغال دارد. خودم هم می خواهم دررشته زیست شناسی به تحصیل ادامه دهم.»

همان گونه که کودکاننیاز دارند داستان بشنوند ، همان قدر هم مایلند قصه های خودشان را تعریف کنند. بچه های خردسال معمولاً وقتی که می خواهند داستان تعریف کنند از واقعیت به خیالبافیمی گریزند، به عبارت دیگر رخدادهای تخیلی را نیز به آن اضافه می کنند. پدر و مادرهامعمولاً به این خیالبافی  ها و رؤیاپردازی ها اهمیت نمی دهند. لیکن توصیف ماجراهای تخیلی برای کودک همچونپازلی است که باید اجزایش را دقیقاً کنار هم بچیند تا همچون رخداد حقیقی جلوه کند.

مادر جوانی تعریف می کرد که وقتی روزی می خواست به پسر سه ساله اش دارویسرماخوردگی بدهد، ناگهان پسرش به او نگریست و گفت: «وقتی که تو دختر کوچولویی بودی،یک روز بسیار مریض شده بودی. می دانستم که تو مامان من می شوی. این بود که مثلفرشته ای با چتر از آسمان پایین آمدم و به تو دارو دادم تا خوب شدی. من خیلیقهرمانم، این طور نیست، مامان؟»

مادر دریافت که این ماجرا، ترکیب چند داستانی است که قبلاً برای پسرش تعریف کردهبود. مانند بیماری ذات الریه ای که در کودکی بدان دچار شده بود یا قصه ای که دربارهفرشته ای به اسم جبرئیل گفته بود و اکنون هم خوراندن دارو به پسر. این مادر جوان میگوید: «تعجب   می کردم که پسرم چقدر خوب تمام قصه ها را به یاد سپرده و آنها را با همجور کرده است.»

 

داستان سرایی برای سالخوردگان هم خالی از لطف نیست. وقتی شما به افرادسالمند  خانواده تان فرصتی می دهید تا با بیان داستان ها یا خاطرات خود،احساساتشان را ابراز دارند، به آنها انسانیت و هویت می بخشید. اگر از یاد ببریم کهاز آنها بخواهیم داستان های خود را تعریف کنند یا این که مجال نیابیم به سخنانشانگوش فرا دهیم، خودمان هم عمری با پرسش های    بی جواب رو به رو می شویم.

پرستاری تعریف می کرد که مدتی قبل شدیداً نگران حال مادرش بوده است. مادر وی بهدنبال فوت همسرش به خانه محقری اسباب کشی کرده بود. با وجودی که خود مادرش خواستهبود که به تنهایی در آنجا زندگی کند، ولی به نظر می آمد که به شدت افسرده حال است. پرستار         می گفت: «مادر مدام می گفت: من هم می میرم. هیچ کس به پیرزن از کارافتاده ایمثل من احتیاج ندارد!»

پس از مدتی، زوج جوانی در همسایگی خانه مادر وی ساکن شدند. زن جوان که معلم بود،خیلی زود با مادر آن پرستار صمیمی شد، به طوری که عصرها سری به او می زد تا با همفنجانی چای بنوشند و گپی بزنند. دیری نگذشت که مادر دانستنی های خانه داری و سایراطلاعات سودمند را در اختیار آن زن می گذاشت. مثلاً به وی یاد داد که چگونه لکهقهوه را از روی میزی پاک کند. پرستار اضافه می کرد: «هر چه مادرم از اطلاعات وتجربه های خود برای آن زن جوان می گفت، سرزنده تر و شادابتر می شد و حتی نگاهش همبا نشاط شده بود.» با خود می گفتم:»این همان مادری است که نگرانش بودم و قبلاًتصورش را نیز       نمی کردم که او تا به این حد جذاب و دوست داشتنی باشد.»

زمان گوش کردن یا داستان گفتن بسی کوتاه و زودگذر است. روزی خانمی با لحنی کهگویی به ستوه آمده بود، می گفت: «تمام مدت کار می کنم ؛ باید از همسر و سه فرزندممراقبت کنم و تازه به کارهای خانه هم برسم. زمان مانند قطار تندرویی می گذرد.»

ولی نکته دقیقاً همین جاست. یادتان باشدوقتی زمان سپری می شود، دیگرهیچ گاه بر        نمی گردد.

داستان ها شامل خاطرات، تجربیات و ماجراهای زندگی هستند. باید انسان فرصتی داشتهباشد تا در ِآن را باز کند، محتویاتش را بیرون بیاورد تا دریابد در دوران حیات خود

/ 0 نظر / 4 بازدید