حکایت

1- اميدوارى , شرط پيروزى 

ابـوجـعرانه از دانشمندان و علماى بزرگ اسلام است كه در ثبات واستقامت زبانزد مى باشد.
وى مـى گويد: من د استقامت را از يك حشره به نام جعرانه فرا گرفتم .در مسجد جامع دمشق , كنار ستونى نشسته بودم .ديدم كه اين حشره , قصد دارد از روى سنگ صاف بالابرود و بالاى ستون كـنـار چـراغى بنشيند.من از سر شب تا نزديكى هاى صبح , در كنار ستون نشسته بودم و تلاش آن جـانـور را زيـر نـظـر داشـتـم .ديـدم هـفـتصد بار تا ميانه ستون بالا رفت و هر بار لغزيد و سقوط كـرد.درحـالـى كـه از تـصـميم و اراده آهنين اين حشره , بسيار تعجب كرده بودم برخاستم , وضو سـاخـتـم و نماز خواندم .
بعد نگاهى به آن حشره كردم وديدم بر اثر استقامت به آرزوى خود دست يافته و بالاى ستون ,كنارآن چراغ نشسته است .

بـيـان : اگر كودكان , در راه رسيدن به اهداف , با شكست هايى مواجه مى شوند, بايد اميد خود را از دست ندهند تا به پيروزى دست يابند.

 

2 - تفاوت استعدادها :


1
- گاليله در بچگى به ساختن ماشين آلات ساده علاقه داشت .پدرش بر خلاف ميل او, وادارش كـرد كـه طـب بخواند.او در اين راه ترقى نكرد.سپس به آموختن رياضيات و فيزيك پرداخت .
در نـتيجه نبوغ خود را در نجوم و چيزهايى كه عقربك استعداد او را به حركت درمى آورد, ابراز نمود.
گاليله نخستين كسى بود كه اثبات كرد زمين به دور خورشيد مى گردد و نخستين كسى بود كه پاندول ساعت راساخت .
2- تـولـستوى هنوز بچه بود كه به مطالعه علاقه پيدا كرد وكتاب هاى فلسفى زيادى را خواند.او در ايـن دوران , سـعـى مـى كـردمسائل مهم زندگى را مطرح سازد و تا پايان عمر, اين مسائل در قلمروفكر او جريان داشت .
3- جـرج مـورلند نقاش حيوانات , از شش سالگى , علاقه خود رابه نقاشى بروز داد.او با اين كه در سـن 41 سـالـگـى زنـدگـى را بـدرود گـفـت ,آثـار گـرانـبـهايى در نقاشى از خود به يادگار گذارد.

 

 

3 - برخورد با فرزندان شهدا 

عـلـى (ع ) در رهـگذر, زنى را ديد كه مشك آبى بر دوش گرفته بودوبه خانه مى برد.
براى كمك پـيـش رفـت و مـشـك آب را از او گـرفت وبه خانه اش رساند.
در ضمن از وضع او سؤال كرد.
زن گـفـت :عـلى بن ابى طالب , شوهرم را به ماموريتى فرستاد كه در طى آن اوكشته شد.
اينك چند كـودك يـتـيـم بـراى من مانده است و قدرت اداره زندگى آنها را ندارم .
فقر باعث شده است كه خدمتكارى كنم .... عـلـى (ع ) بـازگشت و آن شب را با ناراحتى گذراند.
صبح روز بعد,ظرف غذايى را برداشت و به سوى خانه آن زن رفت .
در بين راه عده اى خواستند كه ظرف غذا را حمل كنند, اما هر بار حضرت مى فرمود: روزقيامت چه كسى اعمال مرا به دوش مى كشد؟ به خانه آن زن كه رسيد, در زد.
زن پشت در آمد و پرسيد: چه كسى هستيد؟ حـضـرت جـواب داد: كـسـى كه تو را كمك كرد و مشك آب را برايت آورد.
اينك براى كودكانت خوراكى آورده ام .
زن در را گشود و گفت : خداوند از تو راضى باشد و روز قيامت بين من و على بن ابى طالب حكم كند.
حضرت وارد شد و به زن فرمود: نان مى پزى يا كودكانت رانگاه مى دارى ؟ زن گفت : من در پختن نان تواناترم .
شما كودكان مرا نگاه داريد.
زن آرد را خـمـيـر كـرد و عـلى (ع ) گوشتى را كه همراه آورده بود كباب كرد و با خرما به اطفال خـورانـد.
به هر كودكى در كمال مهربانى و باعطوفت پدرى لقمه اى مى داد و مى فرمود: فرزندم , على را حلال كن .
خمير حاضر شد.
على (ع ) تنور را روشن كرد.
اتفاقا زنى كه على (ع ) را مى شناخت به آن منزل وارد شـد.
بـه مـحض آن كه حضرت راديد با عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت : واى بر تو! اين پيشواى مسلمانان على بن ابى طالب است .
زن كـه از كـلمات گله آميز خود سخت شرمنده و پشيمان شده بود,باشرمندگى به آن حضرت گفت : يا اميرالمؤمنين , از شماخجالت مى كشم , مرا عفو كنيد.
حضرت فرمود: از اين كه در كار تو و كودكانت كوتاهى شده است ,من خجالت مى كشم .

4 - دخترك دروغگو 

ريـموند بيچ مى گويد: دختر جوانى را مى شناسم كه اكنون يك دروغگوى درمان ناپذير است .
او هنگامى كه هفت سال داشت , هر روزبه كلاس درسى مى رفت كه در آن بيست و پنج نفر از بچه ها تـحـصـيـل مى كردند.
پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پايان درس نيزاو را به خانه باز مى گرداند.
ايـن پـرسـتـار در ضـمـن , وظـيـفه داشت كه از دخترك مراقبت كند تاتكاليفش را انجام دهد و درس هـايش را بياموزد.
خلاصه اين زن مسؤول تربيت اين كودك بود.
در آن زمان , بر حسب روش مـرسـومى كه آموزش و پرورش امروز آن را به كلى بى مصرف مى داند, شاگردان كلاس هر روز بر حسب نمره هاى امتحانات كتبى , طبقه بندى مى شدند.
دخترك هر روز همين كه كيف به دست از كلاس خارج مى شد,باپرسش يكنواخت و حريصانه پرستارش كه مى گفت : چندم شدى ؟روبه رو مـى شـد.
هـر گاه او مى توانست بگويد: اول يا دوم , كار درست بود.
اما سه نوبت پى در پى , اين دخـتـر بى گناه شاگرد سوم شد كه البته اين رتبه ميان 25 نوآموز, شايان تحسين است , با وجود اين , پرستارش ازكسانى نبود كه اين حقيقت را درك كند.
او دو نوبت اول بردبارى كرد,اما بار سوم ديگر نتوانست خوددارى كند و فرياد زد: فردا بايد شاگرداول شوى ! دخـترك روز بعد با تمام تلاشى كه كرد, باز رتبه سوم را به دست آورد.
زنگ آخر كه خورد, پرستار جلو در كلاس در كمين ايستاده بود.
همين كه چشمش به او افتاد فرياد زد: چه خبر؟ دخـتـرك كـه جـرات گـفـتن حقيقت را در خودش نمى ديد, پاسخ داد:اول شدم .
و اين چنين دروغگويى او آغاز شد

.
بيان : بسيارى از پدر و مادرها به همين گونه رفتار مى كنند وبه اين ترتيب , بار سنگين گناهكارى و مسؤوليت دروغگويى فرزندان خويش را به دوش مى گيرند.

5 - مهربانى به كودك در حال نماز 

روزى پـيامبر اكرم (ص ) با جمعى از مسلمانان , در نقطه اى نمازمى گزارد.
موقعى كه آن حضرت بـه سجده رفت , حسين (ع ) كه آن موقع كودك خردسالى بود, در پشت پيغمبر(ص ) سوار شد و به پاهاى خودحركت داد و هى هى كرد.
وقتى پيغمبر خواست سر از سجده بردارد اورا گرفت و كنار خـود بـه زمين گذارد.
باز در سجده هاى ديگر اين كارتكرار شد تا اين كه نماز به پايان رسيد.
يك يـهـودى كـه نـاظـر ايـن صـحـنـه بـود, پس از نماز به حضرت عرض كرد: شما با كودكان خود طورى رفتار مى كنيد كه ما هرگز چنين نمى كنيم .
پـيـغـمبر اكرم (ص ) در جواب فرمودند: اگر شما به خدا و رسول اوايمان مى داشتيد, با كودكان خود به عطوفت و مهربانى رفتارمى كرديد.
آرى مهر و محبت پيغمبر عظيم الشان اسلام با يك كودك , چنان آن مرد يهودى را تحت تاثير قرار داد كه از صميم قلب , آيين مقدس اسلام را پذيرفت .